تبليغاتX
شب مهتاب

شب شيشه اي

ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب ،
مثل گندم به زمين،
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم ،
مثل ما به آدما،
مثل ماهيا به آب ،
مثل آدم به هوا
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي
خورشيد مقوايي سر مي زنه
به عزاي دوري دستاي ما
کوچه ها ، ساکت و بي صدا مي شن
بوي رخوت همه جا رو مي گيره
همه ي درها ، به غربت وا مي شن
جاده هامون که به خورشيد مي رسن
مثل تاريکي ، بي انتها می شن
ما به هم محتاجيم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:47  توسط الهه | 

                                                 شکلات

با یک شکلات شروع شد،من یک شکلات گذاشتم تو دستش،اونم گذاشت تو دستم،من بچه بودم،اونم بچه بود،سرمو بالا کردم،سرشو بالا گرفت،

دید که منو می شناسه،خندیدم گفت:دوستیم،گفتم:دوست دوست گفت: تا کی؟گفتم:دوستی که تا نداره.گفت :تا مرگ.خندیدمو گفتم:مگه نگفتم تا نداره!گفت:باشه تا پس از مرگ.گفتم:نه ،نه،نه،نه تا نداره.گفت :قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو باهم دوستیم.

خندیدمو گفتم:تو باش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار.اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا منیزارم.

نگام کرد،نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون م خواست حتما دوستی ما تا داشته ،دوستی بدون تارو نمی فهمید.......

 

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونی بزاریم، گفتم باشه تو بزار.

گفت :شکلات،هر بار که همدیگرو میبینیم یهک شکلات مال تو یکی مال من باشه،گفتم:باشه.

هر بار یک شکلات می ذاشتم تو دستش اون یک شکلات تو دست من،

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ،دوست دوست.

من تندی شکلاتم روباز می کردمو می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می خوردم می گفت:شکمو،تو دوست شکموی منی و شکلاتاشو می ذاشت توی یک صندوقچه کوچولو قشنگ،می گفتم:بخورش می گفت:تموم می شه می خوام تموم نشه،برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم:اگر یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن با کرم ها اون وقت چی کار می کنی؟گفت:مواظبشون هستم،می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتامو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه،نه،نه،نه دوستی که تا نداره.

 

یک سال،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سال،بیست سالشه،اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته،اون اومده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره،بره اون دور دورا

یادش رفت شکلات به من بده من یادم نرفته بود یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه یک شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوقه کوچیکت.

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تارو خورد،

خندیدم،می دونستم دوستی من تا نداره،می دونستم دوستی اون تا داره

مثل همیشه،خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده،حالا با یک صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:10  توسط الهه | 
در زمان قحط آدم قحط سیب و عاطفه

            یک نفر آیا به عشق سیب آدم می شود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:17  توسط الهه | 

آیا شما می تونین کسی که به خودتون،

خانوادتون،

بهترین دوست و راز دارتون،

به طرز راه رفتنتون،

گوشی مبایلتون و خیلی چیز های دیگه رو بی احترامی

کردرو دوست داشته باشین؟؟؟؟؟؟

کسی که کلی بهتون دروغ گفته و.....

نظراتتونو بگین ممنون میشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:0  توسط الهه | 

ماه من!

غصه چرا؟آسمان را بنگر،که هنوز بعد صد ها شب و روز

مثل آن روز نخست گر و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت،بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار،دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت،تا بگویدکه هنوز پر امنیت و احساس خداست

 

ماه من!

غصه اگر هم روزی،مثل باران بارید،یا دل شیشه ایت

از سر باغچه عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا،

چتر شادی وا کن،و بگوبا دل خود کهخدا هست ،خدا هست!

 

ماه من!

دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن،کار آن هایی نیست که خدا را دارند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:8  توسط الهه | 
                                             اشتباه آخر

چشمای من پر از غمه،اما دلیلی نداره

هر کی که از راه می رسه داد بزنه دوسم داره

 

اگه می خوای بری برو از خواستن تو میگذرم

نگاه به گریه هام نکن،من از تو ب وفا ترم

 

 

درسته که چشای من پر از غمای عالمه

اما دلیلی نداره که عاشقم بشن همه

 

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشه

حالا که می ری بر نگرد برو برای همیشه

 

از توی قصه هام برو،دیگه تو فکر من نباش

تموم کن این قافله رو نمک رو زخم من نپاش

 

نگاه بی وفای تو باز داره طعنه می زنه

همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه               

                                                                   احسان خواجه امیری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:6  توسط الهه | 

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ،از بیم،آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی!آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:12  توسط الهه |